پادشاهی هخامنشیان
learn macromedia flash templates for your weblog list of iranian top weblogs
کوروش بزرگ چگونه به وجود آمد؟!

قسمت اول

استیاژ پادشاه ماد که پایتختش شهر اکباتان (همدان)بود بعد از اینکه دختر جوانش موسوم به ماندان را به یکی از امرای پارس به اسم کمبوجیه داد خوابی عجیب دید . استیاژ پادشاه ماد خواب دید که از بطن دخترش ماندان که او را به عقد و ازدواج کمبوجیه امیر پارس در آورده بود یک درخت انگور رویید و ساقه های آن درخت از هشت جهت به حرکت در آمد و نه فقط تمام شهر همدان و کشور ماد را پوشانید بلکه در مدت بسیار کوتاهی تمام جهان از ساقه ها و برگهای آن درخت انگور پوشیده شد و هر قدر استیاژ جست و جو کرد که پایتخت خود همدان و کشورش ماد را پیدا کند نیافت و آنگاه صدای شیپور پاسبان عبور و مرور وی را خواب بیدار کرد./چون در شش قرن قبل از میلاد مسیح در شهر همدان در چهارراه ها مامور عبور و مرور می ایستاد و به وسیله شیپور به سواران و ارابه ها و پیادگان راه میداد که از یک خیابان به خیابان دیگر بروند .


استیاژ که در کتیبه های بدست آمده از بابل اسمش را به شکل (ایشتوویگو) نوشته اند بعد از بیدار شدن از خواب به فکر فرو رفت و کسانی را که در تعبیر خواب بصیرت داشتند احظار نمود و خواب خود را برای آنها بیان کرد و خواست که آن خواب را تعبیر نمایند . معبرین بعد از مباحثه و مشورت خواب پادشاه را اینطور تعبیر کردند که از دختر او پسری بوجود خواهد آمد که کشور ماد و سایر کشورها را تسخیر خواهد کرد و سلطنت ماد منقرض خواهد شد .

استیاژ تصمیم گرفت همین که دخترش ماندان وضع حمل کرد اگر پسر زائید آن طفل را به هلاکت برساند تا اینکه به سن رشد نرسد و دودمان سلطنتی ماد را منقرض ننماید . بعد از چندماه ماندان دختر پادشاه ماد زوجه کمبوجیه پسری زائید و به حکم پادشاه آن پسر را از ماندان گرفتند و شاه  آن طفل را به یکی از ندیمان خود به اسم (هارپاگوس) سپرد و گفت او را به قتل برساند . هارپاگوس کودک را نزدیک مرد شبان گاوچران با اسم (میت ری داتس) برد و به او گفت این نوزاد را به صحرا ببر و در جایی بگذار که جانوران درنده در آنجا فراوان باشند تا اینکه طفل را بخورند و معدوم کنند .

از قضا در همان روز زن میت ری داتس وضع حمل کرد و پسری مرده زائید و مرد گاو چران به پیشنهاد همسرش لباس شاهزاده را بر تن کودک مرده کرد و آن جسد کوچک را به صحرا برد و در محلی که جانوران درنده بودند قرار داد و جانوران جسد طفل را خوردند ولی لباسش به جا ماند و هارپاگوس ندیم پادشاه بعد از دیدن لباس یقین حاصل کرد که جانوران درنده پسر ماندان را خورده اند و به شاه گزارش داد که طفل از بین رفت . این خلاصه روایت مربوط به تولد کوروش است که هردوت مورخ یونانی نقل می کند . 

کنزیاس پزشک و مورخ معروف و گزنفون مورخ و سردار جنگی مشهور در یونان نوشته اند : کوروش زود رشد کرد و وقتی به سن پانزده سالگی رسید اندامش شبیه به جوانان نوزده ساله بود به همین جهت قبل از وصول به سن سربازی داوطلبانه وارد خدمت ارتش شد و او را به خدمت پذیرفتند . کوروش بعد از اینکه وارد ارتش شد تحت تربیت قرار گرفت و سواری و شمشیر زنی و پرتاب کردن زوبین و تیراندازی و نیزه بازی و پرتاب کردن سنگ را فرا گرفت . روسایش در ارتش او را طوری مستعد دیدند که سرباز جوان پنجداک یعنی فرمانده یک جوخه پنج نفری و آنگاه دکاداک یعنی فرمانده یک جوخه ده نفری و سپس لوشاک یعنی فرمانده نیم گروهان امروزی یعنی پنجاه نفر گردید و او را به کاخ سلطنتی استیاژ منتقل کردند یعنی جزو نگهبانهای مخصوص پادشاه ماد شد .

بعد از این که نینوا پایتخت آشور ویران شد / دیگر یک قدرت مرکزی در آشور وجود نداشت که ایران را تاخت و تاز کند ولی گاهی بعضی از افراد اشوری به خاک ایران حمله ور می شدند و از جمله عده ای از اشوری ها در منطقه ای که امروز به اسم کرمانشاه  خوانده میشود مبادرت به دستبرد می کردند و کوروش آن موقع در ارتش استیاژ شاه ماد بود و فرمانده یک لوش یعنی پنجاه سرباز را داشت مامور قلع و قمع آنان شد و ماموریت خود را به اتمام رسانید و مردان اشوری دستگیر شدند و پنجداک ها یعنی سرجوخه ها می خواستند سر اسیران را از بدن جدا کنند و به همدان ببرند و کوروش مانع شد  کورو ش گفت اینها اسیر هستند و اسیر را نباید به قبل رساند و اگر ما اسیران را به قتل برسانیم چه تفاوت بین ما و اشوریان است ؟

هر زمان که قشون کشی بود استیاژ از قشون سان میدید . ارتش به فرماندهی هارپاگوس در یک جلگه وسیع و مسطح صف بست و افسران مقابل واحدهای خود قرار گرفتند و از جمله کورو ش که فرمانده یک گروهان بود مقابل گروه های خویش ایستاد . استیاژ سوار بر اسب آهسته از مقابل واحد های قشون عبور می کرد و هارپاگوس فرمانده قشون در قفای او می آمد و فرماندهان واحدها را نام میبرد با اینکه به کوروش رسید .

قبل از اینکه هارپاگوس نام فرمانده را ببرد چشمهای استیاژ بصورت کوروش دوخته شد و عنان اسب را کشید . استیاژ بدون پلک زدن کوروش را مینگریست و افسر جوان هم چشم از پادشاه برنمی داشت . ولی نه از روس خیرگی بلکه برای اطاعت از روی آئین سربازی . زیرا مقرر بود که فرمانده کل یا افسر مافوق یک افسر مادون یا یک سرباز را مینگرد افسر مادون یا سرباز هم باید چشم به چشم فرمانده بدوزد  .

استیاژ پرسید ای جوان اسم تو چیست ؟ فرمانده گروهان جواب داد پادشاه اسمم کوروش است . استیاژ پرسید پدرت کیست؟ افسر جوان گفت پادشاها همه می گویند که من پدر خود را نمی شناسم . کوروش که میدانست اگر هویت واقعی خود را بروز بدهد کشته خواهد شد جوابی داد که دروغ نبود . استیاژ خطاب به فرمانده ارتش گفت: هارپاگوس این جوان طوری به کمبوجیه شبیه است که من وقتی او را دیدم به خود گفتم که پسر کمبوجیه است یا برادرش . بعد پادشاه ماد از کوروش پرسید که آیا تو با کمبو جیه داماد من نسبتی داری؟ کوروش گفت پادشاها من هرگز او راندیدم . این جواب هم راست بود و کوروش هیچگاه پدر خود را ندیده بود .

بصورت خلاصه استیاژ به این مسئله شک برد و به هارپاگوس ماموریت داد که بفهمد پدر کوروش کیست ؟ هارپاگوس کورو ش را به کاخ فراخواند و متوجه شد که او همان پسر ماندان دختر استیاژ و همسر کمبوجیه امیر پارس است که برای نابودی او را میت ری داتس داده بود . هارپاگوس میدانست اگر پادشاه ماد مطلع شود که کوروش نوه خود اوست به خاطر اهمال خود هارپاگوس را به قتل میرساند به همین علت کورو ش را به همراه دو افسر دیگر به عنوان طلایه دار به فارس فرستاد . و کوروش به عنوان افسر طلایه دار پادشاه ماد پیش کمبوجیه پدر ش رفت . از آن طرف هم استیاژ متوجه رفتن کوروش گردید و متوجه شد که کوروش نوه خود اوست و به همین مناسبت پسر هارپاگوس بنام کدن را بطرز فجیعی به قتل رساند . کوروش به همراه پدرش سه سال با استیاژ جنگید . ...

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٩/٢/٥ - جواد روح اله نژاد